در سکوت نیمه شب مردی خموش
دست در جیب تفکر
پای در طول زمان
چون پر کاهی ،اسیر باد عاصی، میگذشت.
گرچه در طول زمان ره می سپرد؛
عرض دشت خاطراتش را
- سریع و پرشتاب
دید میزد، همچو مردان حماسی ، میگذشت ؛
زخمهای کهنه دل را گذار زندگی
پینه های چرک در دل داده بود.
جویبار پر نشاط عمر مرد
در سراشیب زمان افتاده بود.
اعتیاد سالها بر روز و شب
بازگشت گل بدنبال خزان
مرد را غافل زمرگ لحظه ها
در میان کوره کور زمانه می گداخت ،
این چنین موی سیاهش رنگ باخت .
چشمه عمرش ز بطن مادری ،
با تمنای همآغوشی رود،
سر برون زد از دل کوه غنای زندگی .
چشم سوی آفتاب آسمان ،
دست در دستان امواج غیور،
پیشتر میرفت با شور و نوای زندگی .
صخره را بشکافت و با آبشار
عشق را تا قعر دره تاخت زد .
گاه پشت کوه اسب عشق را
بند زد بر پا ، برای لحظه ای
پس رهی جست از ورای زندگی .
میگذشت اینسان جهان کوچکش !
در مسیر دشت عمرش ، در میان دره ای
رود باری را خروشان یافت مرد .
همنشین شد با خروش رود نو
گرچه کم ، اما نوای رودبار
شخم زد برپهندشت رود پیر؛
زخمهای کهنه اش سرباز کرد .
زخمها را یک بیک کاوید وباز
تا نماند چرکی اندر جای زخم ،
زخمه میزد تار تار پینه را .
جستجو را تا سحرگه طول داد
گام در گام خیالش ره سپرد ،
مرحمی بنهاد زخم سینه را .
چون سحر خورشید سرزد از افق
رود پیر خسته را رهوار یافت .
می خزید آرام پشت کوهها
تا بگیرد موجها را تنگ و تنگ ،
زخم دل را شسته با رود جوان
لوح عمرش را میان زخم یافت .
در نوشته لوح را با خون سرخ
"زندگی : ایمان به حق و سعی و جنگ"

